![]() |
![]() |
|
عشق همان بود که در چشمان تو برق داشت و فقط در چشمان تو آن نبود که تلاش کردم مانند آموزگار به شاگردانم بیاموزم .. گفته بودی وقتی کسی را دوست داری تنها کاری که می توانی بکنی این است که عشقت را نثارش کنی و همان بود که عاشقم کرد آن بود که دیدن باران بهاری را عادتم ساخت و شنیدن صدای آب را لذتم و داشتن دستان گرم را توقعم و چه توقع بی جایی
|
|
+ نوشته شده در
88/01/28ساعت 13:58 توسط ندا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بعضی حرفا رو نمی شه گفت اما می شه نوشت
|
| پیوندها |
|
آبی آسمانی تپش کور دل نوشته ها دستنوشته های یک پسر در حال کما ساحل آرامش غریبستان یادگار عشق یاسهای آرام یادداشتهای یه آدم ول معطل روزگار تنهایی من رستگاری در 8:20 دقیقه تب 40 درجه آفتاب پرست |
|
RSS
|