تبليغاتX
نوشتنیها
در جعبه یادگاری را که باز کرد آینه زنگار گرفته نگاهش را گرفت و برد به یک زمستان سرد غمناک که همه وجودش از اضطراب رسیدن به آرزویش پر شده بود

سیزده ساله بود با قدی کشیده و موهای بلند صاف و مشکی صورتی لطیف و تازه، گمان میکرد دنیا فقط برای او میگذرد

پسری که همیشه در دل آرزوی همسریش را داشت به خانه اشان آمده بود تا او را از پدر سختگیرش خواستگاری کند . اما پدر که انگار به دختر دلبسته برای روزگاران پیری سر سماجت از پیش میگیرد و خواستگاری بعدی را حواله میدهد به پنج سال بعد که دختر تحصیل کند....

و آن تابستان پنج سال بعد بالاخره میرسد

و چه تابستان داغی از عشق آتشین بی قرار

پدر بالاخره تسلیم خواسته پسر که دیگر مردی شده میشود ...

همه تدارکات مراسم با شکوه دیده میشود...دختر دیگر در پوستش نمیگنجد و غرق شادی وصل از خود بی خود شده

خرید عروسی به بهترین نحو انجام میشود....دو روز دیگر مانده تا این آرزوی چند ساله به انجام برسد که پسر دست دختر را میگیرد و میبرد بالاترین نقطه شهر

از آن بالا همه چیز و همه کس ریز و کوچکند ...

میگوید دنیای کوچکی است...می خواهم قبل از اینکه همه چیزهای سخت تمام بشود چیزی بگویم که وجدانم راضی نمیشود اگر ندانی

دختر همچنان محو تماشای منظره مانده

میگوید شیرین جان من هیچ وقت حاضر نمی شوم که بچه ای داشته باشم من توان قبول مسئولیت پدر شدن را در خودم نمی بینم...اصلا بچه ها را دوست ندارم اگر نمی خواهی هنوز هم برای بازگشت راه هست

دختر ناباورانه می خندد  می خندد و می خندد

با خود فکر میکند اینها همه حرف است...میگذرد

عروسی به بهترین نحو برگذار میشود و همه چیز خوب و رضایت بخش با سرعت پیش می رود

بعد از سه سال فشار خانواده ها برای بچه آغاز میشود...مرد زیر بار نمی رود ..زن جوان تصمیمش را میگیرد با خودش فکر میکند اگر بچه به دنیا بیاید و او را در آغوش بگیرد همه چیز تمام میشود...

تهوع

تهوع

تهوع

دکتر تبریک میگوید...مرد میگوید برایت متاسفم عجب مسئولیت سختی را به عهده گرفتی..

نه ماه و نه روز و نه ساعت بعد پسرکی خواستنی به دنیا می آید

خانه دیگر جایی برای عشق نیست

کودک بزرگتر میشود و پدر همه را ترک میکند و میرود...

 

 و بعدها پس از سال ها می آید

 زمانی که پسر مرد شده

+ نوشته شده در  87/06/12ساعت 18:20  توسط ندا |