![]() |
![]() |
|
|
یه روزی شیطون به حوا گفت :آدم عاشق کس دیگه ای شده
حوا گفت: اینجا به جز من کسی نیست
شیطون دستشو گرفت و برد دم چاه آب
حوا تا زن زیبا رو توی چاه دید به فکر انتقام از آدم افتاد
بعد هم رفت و سیبو خورد |
|
+ نوشته شده در
86/06/26ساعت 4:58 توسط ندا |
|
|
قلبش جمع می شود.سفت مثل سنگ.نفسش به شماره می افتد از جمله ای که می شنود.انگار زخمی زده ای به قلبش رهایش کرده ای تا بمیرد.انگار شب تولدت است. اما همانی هستی که بودی همانی که 23 سال پیش می گفتی ته کوچه بازی نکن با پسرها دوچرخه سواری نکن. صدایت کمرنگ شده.کمی بزرگتر. میگویی لاک نزن روسری ات را جلو بیار شلوارت تنگ است. صدایت بلند است که می گویی اینجا نرو با آن نرو.. قلبش جمع تر می شود که می گویی تا دانشگاه می رسونمت...فریاد که می زنی "نه این پسره به دردت نمی خوره" می خواهد بمیرد. می رود دور می شود اما همه اینها با اویند...بغضند . ... مهمانی است. همیشه مهمانی ها نگران و ترسو مضطرب بودی و بوده..نگران کارهایی که هیچ وقت از ترس و اضطراب دادهایت نکرده. جمله ات که تمام می شود پاهایش سست می شود...حالا نوبت بقیه شده...همان حرفهای تکراری بد گمانی..هنوز هم یاد نگرفته که چه کار کند.سرش را گرم می کند.دادهایت از دور می آید که بر سر همه می کوبد. می آید جلو انگار نمی بیند.داد می زند.دستهایب بازوانش را به عقب پرتاب می کنی...اما اینبار بلند می شود می زند. داد جیغ مشت... چشمانت از تعجب گرد می شود ناباورانه می روی. دیوانه می شود آنقدر قوی که سه نفری از پسش بر نمی آیند. کارد میوه خوری جلوی چشمانش می آید..دست که می برد ..دستهای روی دهانش به دستش می رسند... می خواهد برود بمیرد |
|
+ نوشته شده در
86/06/02ساعت 11:28 توسط ندا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بعضی حرفا رو نمی شه گفت اما می شه نوشت
|
| پیوندها |
|
آبی آسمانی تپش کور دل نوشته ها دستنوشته های یک پسر در حال کما ساحل آرامش غریبستان یادگار عشق یاسهای آرام یادداشتهای یه آدم ول معطل روزگار تنهایی من رستگاری در 8:20 دقیقه تب 40 درجه آفتاب پرست |
|
RSS
|