تبليغاتX
نوشتنیها
نگاهت آبی بود آن روز

و صدایت سبز و لرزان

ولیک من دخترک هجده ساله ای نبودم

که دلم را به دستت بسپارم

تا با خود ببری

و روزی که آبی دلم برایت قرمز شد

باز پس بیاوری و بگویی

می خواهم آزاد باشم

می دانم خاطره غبار می گیرد اما پاک نمی شود

می دانم که اگر بخواهی خاطره را درون صندوق دلت پنهان می کنی

پس

با خاطره روزها را سپری مکن

بگذار خاطره دست نخورده بماند در صندوقچه دلت!

+ نوشته شده در  85/10/28ساعت 15:2  توسط ندا | 
نمی دانم  تو نامش را چه می گذاری ...شوخی؟

اما از نظر من این یک امتحان بود!

 

 

ای پسر عمران! هر گاه بنده ای مرا بخواند، آنچنان به سخن او گوش می سپرم که گویی بنده ای جز او ندارم اما شگفتا که بنده ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند جز من.

+ نوشته شده در  85/10/02ساعت 22:13  توسط ندا |