تبليغاتX
نوشتنیها

سر ظهر داشتم مي رفتم خونه دو تا پسر بچه رو ديدم كه دارن از مدرسه بر مي گردن..توي دستاشون پلاستيك آلوچه بود و طوري به اون پلاستيك ليس مي زدن كه انگار مي رن توي يه دنياي ديگه...منم كه نسبت به آلوچه نقطه  ضعف دارم آنچنان محو شده بودم كه يادم رفته بود قدم بر دارم....رفته بودم توي دنياي خودم كه صداي داد يك مرد ميانسال توجهم رو جلب كرد....پدر يكي از پسرها از دور مي آمد و با آمدنش فرياد فحش بود كه به گوش مي رسيد ...نزديك تر كه شد دستاي گوشتالوشو برد طرف كمربندش و سگكشو باز كرد و فرياد زد پدر سگ مادر ... تا حالا كجا بودي...چه غلطي مي كردي مدرسه كي تعطيل شده ؟ الان ساعت چنده؟ و شروع به زدن كرد...خشكم زده بود به ديوار تكيه دادم و فكر كردم همه لذت خوردن آلوچه اونم توي ماه رمضون كوفت پسرك شد

+ نوشته شده در  85/07/21ساعت 15:33  توسط ندا | 

مي پرسد: كجا مي روي ندا؟

كاش مي دانستم اين بهاي گزاف را براي چه مي پردازم..

كاش مي دانستم اين راهي كه مي روم به كجا مي انجامد

 

 مي انديشم كه اين پرهيزها اين سكوتها به كجا مي رسد

 

 

 

 

خدایا 

و تو خود بهتر مي داني كه خودم را به تو سپردم تا رها باشم

آزاد باشم از ترسها و ترديدها

 

 

+ نوشته شده در  85/07/12ساعت 21:28  توسط ندا | 
وقتی توی این فیلمای عروسی می دیدم که یک پدر توی عروسی دخترش می رقصه با خودم فکر می کردم که حتما خیلی خوش حاله.....

صبح نهم ماه رمضون بعد سحری وقتی بابا می خواست بره دیدن خدا می رقصید!

+ نوشته شده در  85/07/08ساعت 22:30  توسط ندا | 

بوی مهر می آید...بوی سیبهایی که مادر با زور در کیف مدرسه ام میگذاشت...بوی پاییز   بوی خیابان باران خورده..بوی خاکهایی که فراش مدرسه با جارو بلند می کرد...بوی نان می آید بوی روزه..بوی آش رشته مادر...شله زرد...بوی همه غذاهای خوش مزه...همه بوها در هم آمیخته دو ماه خاطره انگیز در هم آمیخته...

+ نوشته شده در  85/07/02ساعت 17:58  توسط ندا |