![]() |
![]() |
|
|
پسر ها تا زمانیکه دستشان توی جیب پدرشان است لارژ هستند شاید هم ایکس لارژ اما امان از زمانی که ......
|
|
+ نوشته شده در
85/05/31ساعت 0:28 توسط ندا |
|
|
اینجا دریاست
همانجا که بارها آمدم و آدمهای زیادی را به درونش افکندم اینبار آبها سردند و شنها داغ اینبار انگار نمی توانم کودک دو ماهه را در آب بیندازم در تمام مسیر چشمم به جاده بود و در بین تمام خطوط سفید چهره ای غمگین نگاهش را به من دوخته و مدام می پرسد ....چرا؟
و چرایش همان لطیف بودن بود که به لوسی تعبیر شد! |
|
+ نوشته شده در
85/05/26ساعت 16:25 توسط ندا |
|
|
انگار هر چقدر جلوتر می آیی دور تر می شوی
پ.ن. یک چاه اشک و یک دست چپ را به مزایده می گذارم! |
|
+ نوشته شده در
85/05/11ساعت 8:55 توسط ندا |
|
|
نمی دانم حالت تهوع از گرمای زیاد بود یا از استرس
اما خوب شد همه چیز آمد بالا |
|
+ نوشته شده در
85/05/02ساعت 0:48 توسط ندا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بعضی حرفا رو نمی شه گفت اما می شه نوشت
|
| پیوندها |
|
آبی آسمانی تپش کور دل نوشته ها دستنوشته های یک پسر در حال کما ساحل آرامش غریبستان یادگار عشق یاسهای آرام یادداشتهای یه آدم ول معطل روزگار تنهایی من رستگاری در 8:20 دقیقه تب 40 درجه آفتاب پرست |
|
RSS
|