![]() |
![]() |
|
|
کسی میگفت برنامه کاری دوشنبه را سبک کن تا دیگر ازش متنفر نباشی....سبک کردم!
پ.ن.....متنفرم |
|
+ نوشته شده در
85/03/28ساعت 21:37 توسط ندا |
|
|
زده ام فالی و فریاد رسی می آید! به انتظار چه نشسته ای؟ به انتظار کدامین لبخند؟ کدامین مهر؟ کدامین برادری؟ آری، آنچه برداشته ام امروز، کاشته سالیان پدرم بود آنچه کاشته ام امروز، نروئید سکوت کرده ام اینک کاش گلویم را نای سخن بود کاش صدایم را بلندای آرزو کاش نگاهم می دید صبر کرده ام اینک صبری بیهوده از برای سخنم، آرزویم، دیدگانم منتظر مانده ام تا نور، تا سپیده، تا سحر آری، هنوز هم منتظر مانده ام کسی می آید کسی می آید کسی می آید دل پر امیدم امروز در سکوت و صبری تلخ نا امید می شود چشم پر اشکم امروز در انتظار می خشکد و فریادم آهی می شود در گلو، بغضی می شود کهنه به راستی آیا روزی کسی خواهد آمد؟ نیستم اینجا، سنگم، آب را رخنه ای نیست در سنگ مگر پایداری و تورا مجالی نیست در پایداری کجایم من؟ به بی ثباتی باد را می مانم به بی قراری ابر را پنجره سبز چشمانم تر است از باران دریچه کوچک قلبم، ویران پیش رویم راهی بی پایان. |
|
+ نوشته شده در
85/03/23ساعت 22:39 توسط ندا |
|
|
نماز می خوانم این روزها چه نمازی! به خودم هم نمی چسبد چه قبول افتد به درگاهت!
.. پ.ن...خواب عید می دیدم چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند |
|
+ نوشته شده در
85/03/22ساعت 9:40 توسط ندا |
|
|
سکوت چشمان منتظر آدمها دنبال چیزی می دوند ناگهان صدای جیغها بلند می شود دو دختر جوان را بیرون می آورند همه دنبالشان می روند به حرمت لا اله الا الله و نماز میت قدمی جلوتر تخت مرده شور خانه ...زن جوانی تمام بدنش سوخته کافور می آورند آنچنان آنجا بیجان افتاده گویی هیچ گاه در دنیا نبوده آب را با فشار به صورتش می زنند می اندیشم...چرا فریاد نمی کند که خفه شدم! جسم بی جان را چنان این طرف آنطرف می کنند که بدنم درد می گیرد اما دیگر دستشان از همه چیز کوتاه است هیچ اعتراضی ندارند می شویند می پیچند و خاک می کنند تمام اینها را می بینم و به خاطر می سپارم |
|
+ نوشته شده در
85/03/19ساعت 20:30 توسط ندا |
|
|
و سلام نام خداست و خدا چه بزرگوارانه نظاره گر ماست و من با خود می اندیشم که خدا چه صبورانه..چه امیدوارانه نظاره گر ماست نظاره گر ما که چه بی پروا از یاد برده ایمش |
|
+ نوشته شده در
85/03/18ساعت 9:48 توسط ندا |
|
|
ترسیدم از نگاهش از لرزش صدایش می دانی ترسها تا وقتی ترسند که اتفاق نیفتاده باشند ولی بعد دیگر یک واقعه اند! دایی می گفت ترس من از عشق است! و ترس من از چه؟ از دل؟ چشم؟ اشک؟ نگاه؟ ترسم از تنهایی بود اکنون فقط یه اتفاق است |
|
+ نوشته شده در
85/03/14ساعت 12:53 توسط ندا |
|
|
چراغها را خاموش کن
کنارم بنشین روی تخت تا برایت بگویم از نسیم خنکی که بازوانم را نوازش می کرد از چشمانی که چون چشمان گربه در شب می درخشید از بوی تندی که مشامم را پر کرده بود و....غرق شدم بیا تا بگویم که این یک بازی نبود بیا کنارم بنشین اینجا در تاریکی تا ببینی آنکه گمان می بری صاف ترین قلب دنیا را دارد کیست؟ بیا بنشین اینجا و دستت را به من بده تا برایت از کاروانسرای دلم بگویم از مسافران که آمدند ماندند و رفتند و تنها خاطره اشان ماند ..یادگارشان
پ.ن: دوشنبه ها را دوست ندارم |
|
+ نوشته شده در
85/03/07ساعت 23:56 توسط ندا |
|
|
نگو سرده داره خورشید در میاد
نگو تاریکه شب غم سر میاد نگو از تنها شدن دلم شکسته تنها نیستی اون بالا خدا نشسته
|
|
+ نوشته شده در
85/03/05ساعت 13:15 توسط ندا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بعضی حرفا رو نمی شه گفت اما می شه نوشت
|
| پیوندها |
|
آبی آسمانی تپش کور دل نوشته ها دستنوشته های یک پسر در حال کما ساحل آرامش غریبستان یادگار عشق یاسهای آرام یادداشتهای یه آدم ول معطل روزگار تنهایی من رستگاری در 8:20 دقیقه تب 40 درجه آفتاب پرست |
|
RSS
|