![]() |
![]() |
|
|
هر صبح که می رفتم سر کار عمدا پشت چراغ قرمز می ایستادم تا پیر مرد فال فروش بیاید و یک فال بخرم...که اینهم به همت شهرداری از دستم رفت!
|
|
+ نوشته شده در
85/02/25ساعت 22:40 توسط ندا |
|
|
قصه زندگی تکراریست..آدمها می آیند...می روند... چهره ها عوض می شود..اما داستان همان است که بوده نمی دونم خدا وقتی می خواست ما رو بفرسته اینجا ازمون پرسید که می خوایم بیایم یا نه... همان یک نفر می گوید مثل پیرزنهای غر غرو شده ام... می گوید اینجا هم شده وبلاگ کنیز کفگیر خورده! خوب از چه بنویسم...از اینکه آن بیرون چه خبر است.. دخترها خود فروشی می کنند.. بچه ها گدایی می کنند.. مردها(!) خانم بازی می کنند... پسرها مخ می زنند... مادرها نگرانند... پدرها .... عشقها از یاد می رود... بیماری جوان می گیرد... گنجشکها سیاه می شوند.. رییس جمهور نامه می نویسد.. اشکها می ریزد.. حق مسلم گرفته می شود... صداقتها می رود در ته شلوغیها گم می شود.. آرزوها محال می شوند.. آدمها عوض می شوند...یا شاید عوضی.. توی این شهر شلوغ همه به کار خودشون مشغولن.. نیست کسی را با کس کاری! روزها می آیند و می روند... و باز هم تکرار و تکرار |
|
+ نوشته شده در
85/02/20ساعت 23:19 توسط ندا |
|
|
یادم می ماند که به دندانم بگویم روز زوج درد بگیرد
چون دندانپزشکی در طرح است.
پ.ن. خدایا از بابت همه نعمتهایی که داده ای و برایم عادی شده ممنونم! |
|
+ نوشته شده در
85/02/17ساعت 11:25 توسط ندا |
|
|
یک نفر بهم گفت: دخترها مثل ماهی سرن...لیز می خورن.هرچی بخوای بیشتر تو دستت بگیری بیشتر می پرن.
پ.ن. من بازم دیشب سر خوردم. |
|
+ نوشته شده در
85/02/13ساعت 17:39 توسط ندا |
|
|
خوبست گاهی تنها دغدغه آدم خرید عروسی باشد!
|
|
+ نوشته شده در
85/02/12ساعت 17:21 توسط ندا |
|
|
برای امیر دیر اومدی ای رفته طعمت از دهن افتاد دل دلزده شد از تو آهنگ تو رفت از یاد دیر اومدی ای رفته تصویر تو لیلی نیست ضجه ات رو شنیدن تلخ اما به تو میلی نیست پر گریه به یادت هست گفتم که نفس بردی رقصان مثل پر در باد رفتی غزل افسردی پر گریه کجا بودی وقتی که دلم می سوخت وقتی که یه اقیانوس هر اشک رو به اشک می دوخت برای تو امروزم را باور كن روزی که اشکهایم به سکون می رسند روزی که دلتنگیم به صبری دائمی بدل می شود روزی که دیگر صدایت دلم را نخواهد لرزاند روزی که دیدارت به روزمرگی تبدیل خواهد شد روزی خواهد آمد که چهره ات از خاطرم رفته پ.ن..برگرفته از نوشته های قدیمی لیلا |
|
+ نوشته شده در
85/02/08ساعت 18:32 توسط ندا |
|
|
خیابانهای شهرم خیس است...
توی تمام این خیابانهای خیس ماشینهای پلیس گشت می زنند! خیابانهای دلم خیس تر... اما ... |
|
+ نوشته شده در
85/02/05ساعت 22:13 توسط ندا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بعضی حرفا رو نمی شه گفت اما می شه نوشت
|
| پیوندها |
|
آبی آسمانی تپش کور دل نوشته ها دستنوشته های یک پسر در حال کما ساحل آرامش غریبستان یادگار عشق یاسهای آرام یادداشتهای یه آدم ول معطل روزگار تنهایی من رستگاری در 8:20 دقیقه تب 40 درجه آفتاب پرست |
|
RSS
|