![]() |
![]() |
|
|
دستم را روی گردنم می گذارم و چشمانم را می بندم... همه چیز دوباره جلوی چشمانم می آیند...صدای خودم را می شنوم که می گویم...: عزیزم یواش برو....من می ترسم یواش برو....فرمون رو می گیره سمت من...بعد فریاد می زنم...جلو بستس...رد نمی شه...قبل از اون صدای وحشتناک فقط پلاک ماشین جلویی رو دیدم ...بعد چرخیدن ماشین ...بعد هم شیشه جلو...در اثر ترمز گردنم درد گرفته و اگر کمربند نبود الان حتما پیش بابا بودم
امروز همه ساعات رو توی توهم به سر بردیم.... |
|
+ نوشته شده در
84/10/27ساعت 22:40 توسط ندا |
|
|
دکتر می گوید تو خوابی...در رویا زندگی می کنی....
پس من قهوه می خورم تا بیدار بمانم! |
|
+ نوشته شده در
84/10/23ساعت 14:14 توسط ندا |
|
|
باید قبول کنی که شما دوتا دو نسل با هم اختلاف دارین....پس باید رعایت کنی...اما چرا تو؟
باید درک کنی که اینها نگرانیه! و یا شاید فرهنگ ایرانی...پس باید زود بیای خونه.... تو نمی تونی عوضش کنی...خودتم نمی تونی عوض بشی پس باید چه گلی به سرت بگیری؟ |
|
+ نوشته شده در
84/10/10ساعت 22:30 توسط ندا |
|
|
جکرکی محل را بسیار دوست دارم..
چرا که مهربانترین نقطه ات همانجاست! |
|
+ نوشته شده در
84/10/06ساعت 21:47 توسط ندا |
|
|
سهم من از این شب یلدای طولانی..از آنهمه شیرینی و آجیل و هندوانه و انار و مهمانی..چیزی جز نگاه کردن نبود..که حتی گلویم هم نای سخن گفتن نداشت...
|
|
+ نوشته شده در
84/10/01ساعت 1:50 توسط ندا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بعضی حرفا رو نمی شه گفت اما می شه نوشت
|
| پیوندها |
|
آبی آسمانی تپش کور دل نوشته ها دستنوشته های یک پسر در حال کما ساحل آرامش غریبستان یادگار عشق یاسهای آرام یادداشتهای یه آدم ول معطل روزگار تنهایی من رستگاری در 8:20 دقیقه تب 40 درجه آفتاب پرست |
|
RSS
|