![]() |
![]() |
|
|
نگاهت می لزرید وقتی دستانم راگرفتی.
گفتم: در چشمانت هیچ چیز نیست. به خنده گفتی: چرا...خشونت و در آغوشم گرفتی. همه خشونتت در آغوشت بود...
فکر نمی کردم اینقدر خوب به حرفهایم گوش دهی.... دیگر کسی را دارم که در برش خالی شوم... |
|
+ نوشته شده در
84/08/30ساعت 21:22 توسط ندا |
|
|
میگه: منو درک کن اضطراب دارم..میترسم.........میگم:چشم
میگه: مامانو درک کن سنی ازش گذشته...سر به سرش نذار .میگم:چشم میگه: پسرمو درک کن امتحان داره عصبیه .....میگم: چشم میگه: خاله منو درک کن ملممون خیلی مشق میده...میگم: چشم میگه: اونو درک کن تنهاس...میگم:چشم میگه: دوستاتو درک کن سرشون شلوغه... میگم:چشم چه کسی آیا در دل به من می گوید چشم؟ |
|
+ نوشته شده در
84/08/29ساعت 21:54 توسط ندا |
|
|
برایHORIZON
دلم می گیرد.. می سوزد..می شکند از قصه تکراری عشق. یک روز یک نفر از یکجای دور میاد توی زندگیت و میشه همه چیزت. طول می کشه تا عاشق بشوی اما همین که اینو می فهمه..تنهات می ذاره و میره. می شی یکه و تنها. توی اونهمه امید غرق نا امیدی می شی. اونوقت دلت خسته می شه از آدمای تکراری.. حرفای تکراری.. حتی من تکراری! این ترحم نیست که دارم.بدان. اما نمی خواهم راههای رفته منو کس دیگه ای هم بره. همون راههای رفته دیگران که من رفتم. اصلا انگار این رسمشه. اینروزا دل مشغولیام...نه... فکر مشغولیهام انقدر زیاده که تو توش گمی.اما چهره ندیده ات مدام جلوی نظرمه. چهره خودمه با اون چشمای معصوم! همون چشمایی که از تهش فقط غم میاد و یک کلمه...چرا؟.......که طول میکشه تا جوابشو بفهمی گرچه مدام دارم بهت می گم...حکایت همون جونورس! به من میگن تو سخت میگیری دنیا انقدرا هم بد نیست. اما من اینجوریم..تو هم! تو هم گم شدی توی یه چیزی که میگن عشقه! اما این عشق نیست! |
|
+ نوشته شده در
84/08/27ساعت 19:27 توسط ندا |
|
|
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده.
تو همون بودی که صدای قهقه ت همه جا می پیچید. همون که سرتاسر خیابون رو بی توجه به همه قدم میزدی. همونی که از نگاه کردن به آدمها لذت می بردی. همونی که صدای قطرات بارونو حفظ می کردی. دلم برای تویی که در چشمات برق مهر بود تنگ شده. تو که صداقتت رو به گزافترین بها نمی فروختی. تو همونی بودی که از خریدن یه پفک مثل بچه ها ذوق می کردی. تو که هر شب موقع خواب همه کارهای روزت رو محاسبه می کردی. تو که برای خودت کسی بودی! دلم برایت تنگ شده برای نگاه معصومانه ات در آیینه. چند وقته به آیینه نگاه نکردی؟ |
|
+ نوشته شده در
84/08/26ساعت 12:18 توسط ندا |
|
|
گر راست بگویی و در بند بمانی به زانکه دروغت دهد از بند رهایی لوح این نوشته رو خیلی سال پیش که اصلا نمی فهمیدم چقدر می شه دروغ گفت برای کسی خریدم که دروغ کودکانه اش هنوز هم آزارم می دهد. آنوقتها فکر می کردم دروغ فقط اینست که به برادرت نگویی با چه کسی تلفنی صحبت می کردی یا به مادرت بگویی نمره ات از همه بیشتر شده! حالا که کمی بزرگتر شدم میبینم آدمهای سفید خیلی کم هستند حتی کسانی که تو به حقیقت به آنها اعتماد می کنی رنگشان سفید راستی نیست. از زمانی که دروغگو ترین راستگوی زندگیم رفته همه دروغها و راستها با هم در آمیخته. با تردید راست می گویم. حتی فکر می کنم دیگر خاکستری شده ام. بی اعتمادی برایم زجر آور شده! ... چشمان خسته ات را روی رفتارم بستی! اما اینرا بدان همیشه راستش را می گویم. |
|
+ نوشته شده در
84/08/24ساعت 22:52 توسط ندا |
|
|
خواب می دیدم کسی در تاریکی در تعقیبم است. به من رسید و دستش را روی گلویم گذاشت و فشار می داد.
از خواب پریدم....دست خودم روی گلویم بود! |
|
+ نوشته شده در
84/08/23ساعت 21:47 توسط ندا |
|
|
کاش گوشتکوبی داشتم تا مغزم را از کاسه سرم بیرون می آوردم و خوب می کوبیدم ...که خستگیش در بیاید!
|
|
+ نوشته شده در
84/08/19ساعت 10:53 توسط ندا |
|
|
می گویند هر اتفاقی ففقط یک بار در زندگی رخ می دهد. زیرا که زمان گذراست. می خواستم عاشق شوم، تکرار نمی شود. به جایی رسیدم که نمی توانم بین عشق و دوست داشتن و عادت یکی را ثابت کنم. نی نی تر چشمانم حاکی از سرگردانیم است! مرا هوای عاشقی است بر سر نوای جداییست در دل نغمه مهر است بر لب روزنه امید است در چشم |
|
+ نوشته شده در
84/08/14ساعت 10:34 توسط ندا |
|
|
لحظه ای درنگ کن در این شتاب زندگی...بنگر کجا وا مانده ای.
نیمه شب در خواب با گلوی گرفته صدایت می زنم.......تو را می خواهم..او را صدا می زنم. |
|
+ نوشته شده در
84/08/11ساعت 23:44 توسط ندا |
|
|
کاریست بسیار مشکل دل کندن از عشقی...و مشکل تر از آن یاد دادن محبت به دیگری!
|
|
+ نوشته شده در
84/08/10ساعت 22:41 توسط ندا |
|
|
این روزها چهره ها به یادم می ماند ....
چهره ای دیدم عاشق که نگاهش را می دزدید از وهم بر ملا شدن راز سینه |
|
+ نوشته شده در
84/08/06ساعت 23:24 توسط ندا |
|
|
گفت: خدایا بهترین هدیه رو تو بهم بده
خدا: داده ام .....زندگی گفت: این که بدترینه خدا: پس بمیر کنار کشید تا آرام آرم هدیه را باز کند! |
|
+ نوشته شده در
84/08/04ساعت 11:34 توسط ندا |
|
|
امروز روز من است... روز تاجگذاریم..برای فرمانروایی در شهر زندگی |
|
+ نوشته شده در
84/08/02ساعت 11:37 توسط ندا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بعضی حرفا رو نمی شه گفت اما می شه نوشت
|
| پیوندها |
|
آبی آسمانی تپش کور دل نوشته ها دستنوشته های یک پسر در حال کما ساحل آرامش غریبستان یادگار عشق یاسهای آرام یادداشتهای یه آدم ول معطل روزگار تنهایی من رستگاری در 8:20 دقیقه تب 40 درجه آفتاب پرست |
|
RSS
|