تبليغاتX
نوشتنیها

دل من ميگيرد از نگاههايي كه دزديدي ...

از لبخندهايي كه دريغ كردي....

از دستهايي كه نگرفتي....

از نوازشهايي كه نكردي

دل من ميگيرد از راههايي كه نرفتم ....

از حرفهايي كه نگفتم.......

از دلي كه نبايد مي باختم

دل من ميگيرد از عصر جمعه ....

از تنهايي ...

از صبحي كه با تو شروع شد و شبي كه بي تو تمام شد

دل من ميگيرد از نگاههاي پرسشگر ديگران....

از سوالهاي بي انتهايشان....

از تمسخرهاي پنهانيشان...

و گاه حتي ترحمهاي بي دليلشان

 نوشته شده در  87/04/20ساعت 10:55  توسط ندا  | 

حوا دست آدم رو روی شکم برآمده اش گذاشت و گفت

یا بچه یا سیب

آنوقت بود که آدم سیب را خورد!

 نوشته شده در  87/02/30ساعت 23:8  توسط ندا  | 

وای باران باران

ابرهای بهاری دلم را تنگ میکند برای همه آنهایی که از دست رفتند

برای آن روزهای التهاب دانشگاه

برای دلشوره درسهای نخوانده

برای سلامهای بی موقع

بهار دلم را می لرزاند برای عشق

برای شور

 نوشته شده در  87/01/25ساعت 22:54  توسط ندا  | 

من با زخم زبونا رفیقم

مرحم بذار با حرفات رو زخم عمیقم

با تو ام که داری به گریه م می خندی

کاش می شد بیای و به من دل ببندی

.. محسن چاوشی

 

 

 

..

حرفهایم را کسی قبل ترها گفته است انگار

اشکهایم مانده

این اشکها که دیگر خاطرم نیست چند بار و چند جا و چند قطره پایین ریخته

یادم هست که گفتی تو کوهی

یادم هست

یادم هست که گفتی من سنگم

یادم هست

در آن جاده همیشگی تا دریا

کوههای سنگی را دیدم که از قطره ها ، گلها زاییده بودند

 

...افسوس که از قطره های اشکم در آن دل سنگی، گلی از عشق نرویید.

 نوشته شده در  87/01/12ساعت 15:23  توسط ندا  | 

دختران روستا

به شهر فکر می کنند.

دختران شهر در آرزوی روستا می میرند.

مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند.

مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند.

پروردگارا

کدامین پل در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به خانه اش نمی رسد؟

 نوشته شده در  86/12/04ساعت 23:43  توسط ندا  | 

ای خدا چی میشه آخر سریال زندگی منم مثل همه سریال ایرانی ها باشه؟
 نوشته شده در  86/11/09ساعت 0:28  توسط ندا  | 

بت پرست شده ام این روزها

دل سنگیت می پرستم

 نوشته شده در  86/10/30ساعت 15:39  توسط ندا  | 

دو سال گذشت و من ...سالم شده

 

 نوشته شده در  86/08/01ساعت 21:34  توسط ندا  | 

یه روزی شیطون به حوا گفت :آدم عاشق کس دیگه ای شده
حوا گفت: اینجا به جز من کسی نیست
شیطون دستشو گرفت و برد دم چاه آب
حوا تا زن زیبا رو توی چاه دید به فکر انتقام از آدم افتاد
بعد هم رفت و سیبو خورد
 نوشته شده در  86/06/26ساعت 4:58  توسط ندا  | 

قلبش جمع می شود.سفت مثل سنگ.نفسش به شماره می افتد از جمله ای که می شنود.انگار زخمی زده ای به قلبش رهایش کرده ای تا بمیرد.انگار شب تولدت است. اما همانی هستی که بودی همانی که 23 سال پیش می گفتی ته کوچه بازی نکن با پسرها دوچرخه سواری نکن.

صدایت کمرنگ شده.کمی بزرگتر. میگویی لاک نزن روسری ات را جلو بیار شلوارت تنگ است.

صدایت بلند است که می گویی اینجا نرو با آن نرو..

قلبش جمع تر می شود که می گویی تا دانشگاه می رسونمت...فریاد که می زنی "نه این پسره به دردت نمی خوره" می خواهد بمیرد. می رود دور می شود اما همه اینها با اویند...بغضند

.

...

مهمانی است.

همیشه مهمانی ها نگران و ترسو مضطرب بودی و بوده..نگران کارهایی که هیچ وقت از ترس و اضطراب دادهایت نکرده.

 

 

جمله ات که تمام می شود پاهایش سست می شود...حالا نوبت بقیه شده...همان حرفهای تکراری بد گمانی..هنوز هم یاد نگرفته که چه کار کند.سرش را گرم می کند.دادهایت از دور می آید که بر سر همه می کوبد. می آید جلو  انگار نمی بیند.داد می زند.دستهایب بازوانش را به عقب پرتاب می کنی...اما اینبار بلند می شود می زند.

داد

جیغ

مشت...

 

چشمانت از تعجب گرد می شود ناباورانه می روی.

 

 

دیوانه می شود آنقدر قوی که سه نفری از پسش بر نمی آیند.

کارد میوه خوری جلوی چشمانش می آید..دست که می برد ..دستهای روی دهانش به دستش می رسند...

می خواهد برود

بمیرد

 نوشته شده در  86/06/02ساعت 11:28  توسط ندا  |