تبليغاتX
نوشتنیها
نمی دانم این سیاست است؟باور نمی کنم در کشورم که گمان میکردم امن است این اتفاقات دارد رخ می دهد
خب شما که می دانستید چه کسی انتخاب میشود چرا اینهمه مناظره و کارناوال در خیابان راه انداختید؟
چهارشنبه شب قبل از انتخابات همه جوانهای محلمان به خیابان ریخته بودند و شادی میکردند و آرزویشان این بود که انتخابات هر سال برگذار شود تا آنها شاد باشند یعنی 20 روز شادی در یک سال راضیشان میکرد
جای امید را در آنهمه شلوغی خالی کردم

دلم از این شادی کاذب گرفت
شب بعد از اعلام نتایج زمانیکه خواستم از منزل شاگردم(همین سه کوچه بالاتر)برگردم میان مردمی که با بوق زدن اعتراض میکردند و ده ها پلیس گیر افتادم ترسیدم
از نا امنی
آخر شب همان جوانهایی که شادی میکردند به خیابانها ریخته بودند و فریاد الله اکبر سر می دادند و با به آتش کشیدن اعتراض خود را نشان میدادند
نیمه های شب در میان آنهمه دود و داد عده ای جوان دیگر با کلاه کاسکت و چماق بر سر گروه اول ریختند و در گیری ایجاد شد
اشکهایم سرازیر شد
نه از ترس و نا امنی
از اینکه آنها که بزرگ این مرز و بوم هستند چگونه راضی میشوند که دو دستگی در میان این جوانها بوجود بیاید
و بر سر تصمیمی که آنها گرفته اند همدیگر را بزنند
جای خودم را در کنار امید اینبار خالی کردم
 

 

 

 نوشته شده در  88/03/26ساعت 13:43  توسط ندا  | 

این روزها هر جا که می روی بحثهای انتخاباتی مد شده حتی خانه شاگردهایت

این روزها به جای یک رنگ سال چهار رنگ مد شده

روسریهای سبز و قرمز و زرد و آبی را در ته کمد گذاشته ام تا مبادا یکی را به سر کنم و به خیابان بروم وآن یکی رنگیها نگران رای من شوند

به نظر میرسد روسری قهوه ای برازنده تر باشد نه برای من بلکه برای همه با این همه افشاگریهای آن رنگی 

 نوشته شده در  88/03/17ساعت 14:23  توسط ندا  | 

دخترها وقتی غمگین میشوند میروند خرید آنقدر میخرند تا پولی نمامد

اگر فایده نکرد

با دوستانشان میروند همه جا

اگر دوستی نداشتند که هیچ

سوار ماشین میشوند و میروند خیابان گردی

اما هر دو نفری با هم باشند را که میبینند میزنند زیر گریه

یا اینکه می آیند اینجا و دوست مجازی پیدا میکنند

که آن هم افاقه نمیکند

پسرها وقتی غمگین میشوند مشروب میخورند تا فراموش کنند و میکنند

به همین سادگی

و اما دخترها که همه راهها را رفته اند بطری مشروب را میگیرند دستشان و میخورند و میخورند تا

بالا بیاورند

و آنقدر بالا می آورند تا همه عشقشان هم از اعماق وجودشان بالا می آید و میریزد

کف توالت

 نوشته شده در  88/01/31ساعت 23:48  توسط ندا  | 

عشق همان بود که در چشمان تو برق داشت

و فقط در چشمان تو

آن نبود که تلاش کردم مانند آموزگار به شاگردانم بیاموزم

..

گفته بودی وقتی کسی را دوست داری تنها کاری که می توانی بکنی این است که عشقت را نثارش کنی

و همان بود که عاشقم کرد

آن بود که دیدن باران بهاری را عادتم ساخت

و شنیدن صدای آب را لذتم

و داشتن دستان گرم را توقعم

و چه توقع بی جایی

 

 نوشته شده در  88/01/28ساعت 13:58  توسط ندا  | 

آدمها وقتی عاشق باشند احساسات از همه وجودشان می بارد از حفها و حرکاتشان از لبخندها و نگاهشان. دلت که پر باشد از عشق آنوقت می خندی مینویسی شعر می گویی موسیقی گوش می دهی...

دستم به نوشتن می رود اما دلم نه!

دلم می رود به دنبال گم شده ها مدفون شده ها

بهانه ها و کنایه ها

به دنبال عشق

و انگار عشق همان بود که یک بار حادث شد و چونان گوگرد سر کبریت گر گرفت و شعله ور شد و سوزاند و اشک ریخت و تمام شد

                                 خاکستر سیاه شد

 

و این شد

این شد که عادت آمد  جای سوختگی

                                                   گر گرفتگی

 

...همه چیز یکنواخت شد

 

 

 

 نوشته شده در  87/10/23ساعت 11:0  توسط ندا  | 

سفر هر چقدر هم ناجور و بر وفق مراد نباشد حال آدم را خوب می کند..

بعد از این همه کار و کار آب دریا آنچنان آرامش بخش بود که هر کسی مرا دید باور نکرد همان باشم که رفتم...انگار کس دیگری باز آمده

سرحال بی دغدغه..بی نق نق...آرام...صبور...

و دریا که آبی ..آرام...صبور بود مرا به حال خود خواند

دردهایم را گرفت و آرامش هدیه داد

 

 نوشته شده در  87/08/22ساعت 20:51  توسط ندا  | 

اینجا ۳ ساله شد
 نوشته شده در  87/08/01ساعت 21:51  توسط ندا  | 

در جعبه یادگاری را که باز کرد آینه زنگار گرفته نگاهش را گرفت و برد به یک زمستان سرد غمناک که همه وجودش از اضطراب رسیدن به آرزویش پر شده بود

سیزده ساله بود با قدی کشیده و موهای بلند صاف و مشکی صورتی لطیف و تازه، گمان میکرد دنیا فقط برای او میگذرد

پسری که همیشه در دل آرزوی همسریش را داشت به خانه اشان آمده بود تا او را از پدر سختگیرش خواستگاری کند . اما پدر که انگار به دختر دلبسته برای روزگاران پیری سر سماجت از پیش میگیرد و خواستگاری بعدی را حواله میدهد به پنج سال بعد که دختر تحصیل کند....

و آن تابستان پنج سال بعد بالاخره میرسد

و چه تابستان داغی از عشق آتشین بی قرار

پدر بالاخره تسلیم خواسته پسر که دیگر مردی شده میشود ...

همه تدارکات مراسم با شکوه دیده میشود...دختر دیگر در پوستش نمیگنجد و غرق شادی وصل از خود بی خود شده

خرید عروسی به بهترین نحو انجام میشود....دو روز دیگر مانده تا این آرزوی چند ساله به انجام برسد که پسر دست دختر را میگیرد و میبرد بالاترین نقطه شهر

از آن بالا همه چیز و همه کس ریز و کوچکند ...

میگوید دنیای کوچکی است...می خواهم قبل از اینکه همه چیزهای سخت تمام بشود چیزی بگویم که وجدانم راضی نمیشود اگر ندانی

دختر همچنان محو تماشای منظره مانده

میگوید شیرین جان من هیچ وقت حاضر نمی شوم که بچه ای داشته باشم من توان قبول مسئولیت پدر شدن را در خودم نمی بینم...اصلا بچه ها را دوست ندارم اگر نمی خواهی هنوز هم برای بازگشت راه هست

دختر ناباورانه می خندد  می خندد و می خندد

با خود فکر میکند اینها همه حرف است...میگذرد

عروسی به بهترین نحو برگذار میشود و همه چیز خوب و رضایت بخش با سرعت پیش می رود

بعد از سه سال فشار خانواده ها برای بچه آغاز میشود...مرد زیر بار نمی رود ..زن جوان تصمیمش را میگیرد با خودش فکر میکند اگر بچه به دنیا بیاید و او را در آغوش بگیرد همه چیز تمام میشود...

تهوع

تهوع

تهوع

دکتر تبریک میگوید...مرد میگوید برایت متاسفم عجب مسئولیت سختی را به عهده گرفتی..

نه ماه و نه روز و نه ساعت بعد پسرکی خواستنی به دنیا می آید

خانه دیگر جایی برای عشق نیست

کودک بزرگتر میشود و پدر همه را ترک میکند و میرود...

 

 

 

 نوشته شده در  87/06/12ساعت 18:20  توسط ندا  | 

وقتی افسرده شده باشی انگار دنبال همه چیز می گردی و هیچ چیز سر جایش نیست..یا اینکه انگار ذره بینی گرفته باشی روی تمام کلمات و همه شان را چندین برابر بزرگتر ببینی آنقدر که سنگینیشان را حس کنی بر روی شانه هایت .. یا اینکه برای فرار از همه آدمهایی که دیگر تحملشان را نداری سعی کنی بخوابی و یا اینکه جایی بنشینی و روی تمام رفتارهای دیگران متمرکز شوی ..یا حتی از گازهای کوچک سنجاب هم دلگیر می شوی..
 نوشته شده در  87/05/03ساعت 23:30  توسط ندا  | 

دل من ميگيرد از نگاههايي كه دزديدي ...

از لبخندهايي كه دريغ كردي....

از دستهايي كه نگرفتي....

از نوازشهايي كه نكردي

دل من ميگيرد از راههايي كه نرفتم ....

از حرفهايي كه نگفتم.......

از دلي كه نبايد مي باختم

دل من ميگيرد از عصر جمعه ....

از تنهايي ...

از صبحي كه با تو شروع شد و شبي كه بي تو تمام شد

دل من ميگيرد از نگاههاي پرسشگر ديگران....

از سوالهاي بي انتهايشان....

از تمسخرهاي پنهانيشان...

و گاه حتي ترحمهاي بي دليلشان

 نوشته شده در  87/04/20ساعت 10:55  توسط ندا  |